![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
|
فروش ویژه ساعت LED زنانه و مردانه با مارک بسیار مدرن Puma صفحه نمایشی بسیار جالب که در زمانی که شما نیازی به روشن بودن ساعت ندارید کاملا سیاه است و کافی است دکمه مربوطه را فشار دهید تا صفحه به طرز خارق العاده ای روشن شود … این ساعت برخلاف ساعتهای دیگر دارای عقربه و یا صفحه نمایش دیجیتالی نیست بلکه دارای صفحه نمایش LED واقعی است براي توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد |
داستان کوتاه مرد شناگر
داستان عاشقانه داستان کوتاه کوتاه کوتاه داستان کوتاه داستانک داستان بسیار زیبا داستان آموزنده داستان جالب داسان کوتاه جدید داستان کوتاه خواندنی داستانک زیباhttp://www.sms-jok.royablog.ir
مرد جوانی مسیحی كه مربی شنا و دارنده چندین مدال المپیك بود ،
به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را كه درباره خدا و مذهب
می شنید مسخره میكرد. شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده
آموزشگاهش رفت.
چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا كافی بود
مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد
تا درون استخر شیرجه برود. ناگهان، سایه بدنش را همچون
صلیبی روی دیوار مشاهده كرد. احساس عجیبی تمام وجودش
را فرا گرفت. از پله ها پایین آمد و به سمت كلید برق رفت و چراغ را
روشن كرد.
آب استخر برای تعمیر خالی شده بود
برچسبها : داستان - کوتاه - مرد - شناگر
داستان كوتاه پاداش سرباز

داستان کوتاه کوتاه کوتاه داستان کوتاه داستانک داستان بسیار زیبا داستان آموزنده داستان جالب داسان کوتاه جدید داستان کوتاه خواندنی داستانک زیبا http://www.sms-jok.royablog.ir
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود
یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !
حرف های مافوق ،اثری نداشت ،سرباز به نجات دوستش رفت .
به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد وبا مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، دوستت مرده !
خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !
سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت .
- منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟
سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زمانی که به او رسیدم
هنوز زنده بود ، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم !اون گفت : جیم .... من می دونستم که تو به کمک من میایی ...
برچسبها : داستان - کوتاه - پاداش - سرباز
داستان کوتاه مرد نابینا
روزی مرد کوری روز پله های ساختمانی نشسته و کلا
داستان کوتاه کوتاه کوتاه داستان کوتاه داستانک داستان بسیار زیبا داستان آموزنده داستان جالب داسان کوتاه جدید داستان کوتاه خواندنی داستانک زیباhttp://www.sms-jok.royablog.ir
ه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد : من کور هستم لطفا کمک کنید .
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و آن را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است . مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست او اگر همان کسی است که تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است ؟
روزنامه نگار جواب داد : من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشته ام و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد .
مرد کور هیچگاه نفهمید او چه نوشته است ولی روی تابلو او خوانده می شد :
امروز بهار است اما من نمی توانم ببینم !!!!!!!!!
برچسبها : داستان - کوتاه - مرد - نابینا
داستان گلدان خالی
داستان کوتاه کوتاه کوتاه داستان کوتاه داستانک داستان بسیار زیبا داستان آموزنده داستان جالب داسان کوتاه جدید داستان کوتاه خواندنی داستانک زیباhttp://www.sms-jok.royablog.ir
سالها پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند .
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسی نداری ، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا .
دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم .
روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای می دهم ، کسی که بتواند در عرض 6 ماه زیباترین گل را برای من بیاورد ، ملکه آینده چین می شود .
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت .
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند ، اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید
روز ملاقات فرا رسید ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است . شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند : گل صداقت ...
همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود
برچسبها : داستان - کوتاه - گلدان - خالی
داستان مرد کوهنورد
داستان کوتاه کوتاه کوتاه داستان کوتاه داستانک داستان بسیار زیبا داستان آموزنده داستان جالب داسان کوتاه جدید داستان کوتاه خواندنی داستانک زیباhttp://www.sms-jok.royablog.ir
داستان در مورد یك كوهنورد است كه می خواست از بلندترین كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز كرد شب بلندی های كوه را در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید همه چیز سیاه بود همان طور كه از كوه بالا می رفت چند قدم مانده به كوه پایش لیز خورد و در حالی كه به سرعت سقوط می كرد از كوه پرت شد . در حال سقوط فقط لكه های سیاهی در مقابل چشمانش می دید . اكنون فكر می كرد كه مرگ چه قدر به او نزدیك است ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد . بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه برایش چاره نماند جز آن كه فریاد بكشد خدایا كمكم كن ناگهان صدای پر طنینی كه از آسمان شنیده می شد جواب داد : از من چه می خواهی ؟
گفت : خدایا كمكم كن . نجاتم بده . همان صدا گفت : واقعا باور داری كه من می توانم نجاتت بدهم ؟ مرد گفت : البته كه باور دارم ... صدا گفت : اگر باور داری طنابی كه به كمرت بسته است پاره كن .
یك لحظه سكوت...و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد .
گروه نجات می گوید كه روز بعد یك كوهنورد یخ زده را مرده پیدا كرده اند بدنش از یك طناب آویزان بود و با دست هایش محكم طناب را گرفته بود .... و او فقط یك متر از زمین فاصله داشت ...
برچسبها : داستان - کوتاه - مرد - کوهنورد
داستان كوتاه گنجشك و خدا
داستان کوتاه کوتاه کوتاه داستان کوتاه داستانک داستان بسیار زیبا داستان آموزنده داستان جالب داسان کوتاه جدید داستان کوتاه خواندنی داستانک زیباhttp://www.sms-jok.royablog.ir
روز ها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان می گفت: می آید من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنوم و یگانه قلبی كه درد هایش را در خود نگاه می دارم.
سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود با من بگو از آن چه سنگینی سینه ی توست.
گنجشك گفت لانه ای كوچك داشتم كه آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی ؟ لانه ی محقرم كجای دنیا را گرفته بود؟
و سنگینی بغض را بر كلامش را بست . سكوتی در عرش طنین انداز شد و فرشتگان سر به زیر انداختند. خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی ،باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند آنگاه تو از كمین مار پر گشودی .
گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت : كه چه بسیار بلا ها را به واسطه ی محبتم از تو دفع كردم و تو ندانسته به دشمنی با من بر خواستی.
اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگهان چیزی در درونش فرو ریخت و های های گریه اش ملكوت خدا را پر كرد
داستان کوتاه داستانک داستان بسیار زیبا داستان آموزنده داستان جالب داسان کوتاه جدید داستان کوتاه خواندنی داستانک زیباhttp://www.sms-jok.royablog.ir
برچسبها : داستان - کوتاه - گنجشک - خدا






























دانستنیهای
ازدواج





